رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

چهارشنبه 10 خرداد 1391 (1ماهگی رادین)

**رادین کوچولو 1ماهه شد** الهی قربونت بشم پشمل مامان...چه زود داری بزرگ میشی عزیزم...چشم به هم زدم یک ماهت شد...انگار همین دیروز بود که توبقلم بودی عشق من....امروز یک ماهت شد و...یک ماهگیت و بهت تبریک میگم.... امروز بردمت خانه بهداشت و...همه چیزت مثل همیشه عالی بود...خدارو شکر... قد: 54 سانتی متر وزن:4.250 عصری که رفتیم خونه مامانی زهره خاله انسیه ات هم انجا بودن...منم رفتم برات یه کیک خرگوشی گرفتم و با بابا طوفانت و بقیه یک ماهگیت و جشن گرفتیم عزیزم...خیلی عالی بود عشق من... منو بابایی خیلی دوستت داریما....   اینم عکس یه ماهگیته عزیزم.....قربون اون نگاه کردنت عشقی..... فدای اون چونه تخم مرغیت.....   ...
6 شهريور 1391

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 (هفته 40 بارداری)

وقتی بیدار شدم از اینکه هنوز تو بیمارستان میلاد بودم حس خوبی نداشتمخ از یه طرفم نمیدونستم طوفان کجاست از یه طرفم نمیدونستم رادینم کی میاد ..از یه طرفم نگران بودم که رادین طوریش نشه ...همهی این فکر ها داشت مخمو نابود میکرد...بیشتر از همه از این نگران بودم که ضربان قلب رادین هر چند دقیقه یه بار کم میشدو و دوباره زیاد میشد...دکتر اخوان به من هشدار داده بود که ممکنه بند ناف دور گردنش پیچیده باشه و همین استرسمو بیشتر میکرد..از 8 صبح همش منتظر این بودم که خود دکتر اخوان بیادو من باهاش صحبت کنم و تکلیفمو حد اقل معلوم کنم....از 6 صبح که امده بودیم تو بخش تا ساعت 8 صبح به مای بدبخت یه صبحانه ندادن ..که دیگه صدای تخت بقلیم در امدو گفت ما هنوز صبحانه ن...
27 تير 1391

شنبه 9 اردیبهشت 1391 (هفته 40 بارداری )

به هفته 40 رسیدم. استرسم خیلی بیشتر از قبل شده چون هر ان ممکنه که تو بیای عزیزم...امروز یه چند ساعت بود که تکونات کم شده بود...خیلی هول برم داشت و شبانه طوفانو بلند کردمو با هم رفتیم بیمارستان میلاد..مامانم هم همراهم امد...رفتم اورژانسو برام اکو قلب نوشت...خیلی ناراحت بودم..هم ناراحت بودم که مبادا برای تو اتفاقی بیوفته هم استرس داشتم که نکنه وقت امدنت باشه و منو سزارین کنن....وقتی توی اتاق اکو بودم فکرم به هزار تا جا بود و مهمترینشم این بود که کم کم باید از هم دیگه جدا میشدیمو تو پسر کوچولوم میومدی پیشم..... اکو که تمام شد جوابو که بردم دکتره یه کم نگاه کردو با یکی دیگه صحبت کردو زنگ زدو از یکی پرسید که تخت خالی داریم...همون جا بود که فهمی...
27 تير 1391

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 (هفته 39 بارداری)

سلام عشق قشتگ...رادین مامانی...امروز صبح ساعت 9 باباییت رسید تهرانو اولین کاری که کردم پریدم بقلشو یه ماچ گنده ازش گرفتم..اخه دلم خیلی براش تنگ شده بود..بابییتم همین طور...از اینکه برگشته بود و پیشم بود خیلی خوشحال بود...خوشحال از اینکه حالا که باباییت امده حالا دیگه نوبت امدن پسر گلمه...عزیزم...منتظرتم عشقم....بابایی با کلی سوغاتی ای قشنگ قشنگ برگشته بود....باید بیایو ببینیشون عزیزم....دوستت داریم....
27 تير 1391

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 (هفته 39 بارداری)

سلام رادین عزیزم..خوبی پسمل مامان... امروز خیلی خوشحالم چون بابایی را افتاده داره میادو من فردا صبح باباییتو میبینم و از این بابت بی نهایت خوشحالم عزیزم..اخه دلم خیلیبرای باباییت تنگ شده ..مطمئنم تو هم مثل من همین احساسو داری عزیزم...دوستت دارم عزیزم....
27 تير 1391

1اردیبشت 1391 (هفته 38 بارداری)

سلام به رادین عزیزم..خوبی عشق قشنگم...روزها هر چی میگذرن استرس منم از امدن تو بیشتر میشه عزیزم..خیلی خوشحالمک که این روزهای اخر داره تمام میشه اما ....یعنی تو کی میای پیش مامانی عزیزم....امروز قرار بود بابای بیمعرفتت برگرده امادرست امروز زنگ زدو گفت بلیط گیرشون نیامده و برای سه شنبه شب بلیط گرفته و چهارشنبه صبح میرسه پیشمون...خیلی عصبانی شدم ...اما حد اقل از این بابت خیالم راحت شد که دیگه بیلط گرفته و 4 شنبه پیش منه.... البته امیدوارم...امروزم رفتم خونه مامان طوفانو ...حس بدی داشتم انگار یه چیزی کم بودو...معلوم بود طوفانم نیستو...چه سخته بدون طوفان جایی رفتن...مخصوصا جاهایی که همیشه طوفان با من بوده.... عزیزم..خیلی مراقب خودت باش...چیزی به...
27 تير 1391

سه شنبه 29 فروردین 1391 (هفته 38 بارداری)

سلام..رادین مامان....امیدوارم حالت خوب باشه عشقم....مامانی خیلی نگرانته..به بابایی ام که موضوع و گفتم خیلی نگرانت شد عزیزم....لطفا مراقب خودت باش عزیز دلم.... امروز رفتم پیش دکتر خودت و دوباره برام اکو نوشتو اکو دادم.....وقتی جواب اکو حاضر شد...دکتر اخوان رفته بود و من جوابو به یکی دیگه نشون دادمو خیلی سریع دیدو گفت هیچ چیش نیست...لعنتی اصلا زحمت نگاه کردنم به خودش نداد...دیگه امدم بیرون به این امید که ایشالله هیچ طوریت نباشه عشقم... عزیزم...بمونو به موقع سر وقتت بیا پیشمون که حسابی حالت خوب باشه و این بابای بی معرفتت هم بیاد...بدبختی درست موقعی که بهش احتیاج دارم بابات نبست عزیزم....توام دعا کن بابایی زود بیاد عزیزم....
21 خرداد 1391

دوشنبه 28 فروردین 1390 (هفته 38 بارداری)

سلام به رادین قشنگم...خوبی مامانی.... هنوزم ار بابات خبری نیست عزیزم...قرار بود سه شنبه که میشه فردا بابات بیاد ایران اما سفرش تا جمعه عقب افتادو....بابایی یه کم دیرتر میاد و ...از این موضوع خیلی اعصابم خورد شد...کلی دلمو صابون زده بودم که میاد اما امروز زنگ زدو گفت کارشون طول کشیده و دیر تر میاد ....گفته بلیط برای جمعه میگیرن و ایشالله بابایی جمعه بر میگرده....این از این.... امروزم برات وقت سونو گرفتمو با خاله انسیه رفتیم برای سونو یه یه ساعتی معطل شدیم تا نوبتم شدو رفتم تو.... دکتر یه چیزی گفت که خیلی منو نگران کردو همون موقع از ته دلم برای رادینم نظر مشهد کردم که اتفاقی برای تو نیوفته عزیزم.. ضربان قلبت نا منظم شده بودو دکتر گفت که ...
21 خرداد 1391

پنجشنبه 24 فروردین 91 (هفته 37 بارداری)

سلام به عزیز دل مامانی..خوبی عشقم....همچنان من خونه مامانمینا به سر میبرم و از باباتم فعلا خبری نیست..اما گفته که احتمالا سه شنبه بر میگرده...الان 9 روزه که بابییت رفته عشقم....خئا کنه که فقط زود تر برگرده...حداقل قبل از امدن تو.....ولی خدایی دلم خیلی برای باباییت تنگ شده عزیزم....خوشحالم از اینکه چیزی به امدن تو نمونده و به قول دکتر باید هر لحظه منتظر این باشم که شاید دردم شروع بشه و موقع امدن تو بشه عزیزم....اما عزیزم..لطفا صبر کن اول باباییت بیاد بعد تو بیا عزیزم.... من و بابایی خیلی دوست داریم عشقم..... امروزم با بابایی و ما مانی بزرگت یعنی ما ما نو بابای خودم رفتیم و برات یه ماشین لباسشویی خریدم عزیزم...حیف جای بابات خالی بود عزیزم....
21 خرداد 1391